گل خریدم...برای اتاق به گرد نشسته ام...گل سفید...
که شب بویش بگردد لای چشم هایم و من یاد گذشته تری بیفتم...یاد خاطره هایی که بر رویشان یک دنیا خرده ریز انبار کرده ام تا نبینمشان...
پیدایشان نمی کنم...کار من نیست...
پ.ن.وقتی می بینم تو هم به اندازه ی من بغض می کنی...
+ نوشته شده در 88/09/07ساعت 11:6 قبل از ظهر توسط نرگس |
زل می زنم به هق هق چشم هایم و فکر می کنم که دوست ندارم یاد قولم بیافتم...یاد قولم که می افتم چشم هایم ریز ریز می شوند می افتند توی دست هایم که من یاد چشم های تو وقتی که می فهمی نیفتم...
فکر می کنم دوست دارم این صداهایی را که پشت گلویم مانده و نیستی هیچ وقت و همیشه تا بگویمت میان بغضم پنهان کنم و لابه لای اشک هایم بریزم دور...
فکر می کنم چقدر هنوز زود است که از نگاهی که فقط نگاه است بفهمی بعضی چیزها را...و چقدر من فکر می کردم که دیگر می دانی جای سه نقطه ها چیست و نمی دانی...و چقدر عمیق است دره ی این فاصله که هر روز گودترش می کنی...
می بینم هنوز دخترک را که زانوهایش را بغل کرده و مدام چشم هایش را از من قایم می کند...فکر می کند نمی دانم...می نشیند توی تاریکی پشت پرده اتاق و زل می زند به چراغ های خاموش...فقط خودم صدایش را می شنوم...
حتی وقتی که پشت پنجره نیست٬حتی وقتی که چراغ روشن است یا دارد لبخند می زند...همیشه صدایش می آید...
زل می زنم به هق هق چشم هایم و فکر می کنم که سرم را کجا بگذارم که رها کند این درد را...این درد که فقط مال وقت هایی است که نیستی...وقت هایی که من باید چشم هایم را از آینه پنهان کنم...
+ نوشته شده در 88/08/30ساعت 7:32 بعد از ظهر توسط نرگس |
امروز...همین الان درست یک سال گذشت...یک سال که من ساعت ها را می شمرم و منتظرم...
یک سال که زندگی تلخ شده...مثل زهر...
(منهای همان ۵ روز...)
پ.ن.امشب این آیینه از آن آینه غمگین تر است...
+ نوشته شده در 88/08/25ساعت 8:16 بعد از ظهر توسط نرگس |
قالَ عیسی ابن مریمَ اللهم ربَّنا انزلْ علینا مائدةً منَ السماء تکونُ لنا عیداً لِاَوَّلِنا و آخِرنا و آیةً منکَ وارْزُقنا و انت خیرُ الرّازقین*قال انّی مُنَزِّلُها فمن یکفر بعدُ منکم فاِنّی اُعَذِبه عذاباً لا اُعَذِبه احدٌ منَ العالمین.
مائده ۱۱۴٬۱۱۵
پ.ن.حالا درسته ما اسممون :"انسان"ه ولی فکرشم نکن که وقتی همچین چیزی می گی من یادم بره!!شرمنده ما رو حرفت کلی حساب کردیم!
محض یادآوریا!!!
+ نوشته شده در 88/08/23ساعت 11:16 بعد از ظهر توسط نرگس |
یادم نیست این جمله از متن خودم بود یا جایی خوانده بودم...«آن امیدی که چشم های نزدیک بین ما را می فریبد و پاهای خسته مان را از رفتن باز می دارد هرگز مباد!»
داشتم دفترهای سال کنکور را ورق می زدم٬ دفتر ساعت های متوالی کلنجار من با چشم هایم٬ با دست هایم...سال چنگ و دندان! و حالا فکر می کنم چقدر خودِ آن وقت هایم را دوست تر داشتم٬ آن وقت ها در برابر خودم تسلیم نمی شدم٬ آن وقت ها که هنوز از ۲۰ نگذشته بود دنیای روبرو دور و دراز بود٬ انگار که می شود تا همیشه رفت و ته اش نرسید...(پیر شدیم!) داشتم لابه لای نوشته ها و علامت ها و ساعت ها دنبال نرگسی می گشتم که برای رسیدن حتی خودش هم نمی توانست جلوی خودش را بگیرد...انگار که یک عمر جنگیده باشی و رسیده باشی...و بعد از آن انگار من دوباره گِل بود که از اول باید می ساختمش و حالا فکر می کنم شاید خوب نساختمش که دلم برای قبل ترم تنگ شده... دست خط آقای تمنا را دیدم!و فکر کردم چقدر آن وقت ها خوب بود که همیشه می دانستی کسانی حرفت را می دانند(حتی اگر درس فقط)و نپرسیده جوابت را می دهند و تحلیلت می کنند و دوست دارند از تو نتیجه بگیرند... و چقدر من حالا نتیحه های خودم را خط می زنم و نمی گذارم کسی خط خطی ام کند...و چقدر دلم تنگ شده برای اینکه بنشینم و درباره ی "نرگس" با کسی حرف بزنم...درباره ی خودِ خودِ خودم... و چقدر بعضی وقت ها نفسم می گیرد از اینکه این همه خودم را قایم می کنم...از اینکه این همه باید با خودم بجنگم... ای بابا...! پ.ن.امید نمی دهد که در اوج خوشی ناامیدت کند و همه ی آنچه ساخته ای را بازستاند...امید می دهد که یادگاری از لطفش در دلت نگه داری و وقتی رسیدی برگردی و ببینی که دارد به تو لبخند می زند که یعنی دیدی من از همه بیشتر دوستت دارم!دیدی من نمی گذارم آخر قصه ات غصه باشد! امید می دهد که یادت نرود همیشه هست و همیشه دستت را می گیرد و خودش می برد تا ته داستان... پ.ن.۲.بذار همه چیز خودش بره سر جاش...تو شاید جای درستشونو نمی دونی...
یادم آمد چقدر آن وقت ها سخت بود٬چقدر طولانی بود چقدر طول کشید تا تمام شد٬ یادم آمد می گفتم دیگر هیچ وقت نمی خواهم که تکرار شود...
+ نوشته شده در 88/08/20ساعت 9:52 قبل از ظهر توسط نرگس |
برگرد...
برگرد نگاه کن این قامت دشوارْ راست شده را که هنوز می لرزد...هنوز می ترسد اما چشم برنمی دارد از قدم- هایت و پشت به پشت رد پای عبورت می آید و صدایت را با خود تکرار می کند و دست روی دلش می گذارد و سرش را سایبان دست هایش می کند و زمزمه های امیدوارکننده ی ته ناپیدایش را با خود تکرار می کند... برگرد نگاهش کن... برگرد ببین چطور خسته است از پنهان کردن خستگی هایش پشت لبخندها و باز می آید...می آید که یادش نرود حق ندارد از خودش کمتر باشد...حق ندارد از خودش کوتاه بیاید... برگرد نگاهش کن...دلش برای نگاهت تنگ شده...
+ نوشته شده در 88/08/16ساعت 7:9 بعد از ظهر توسط نرگس |
دوست ندارم نفس بکشم...
وقتی فرقشان را با هم نمی دانی...وقتی نمی دانی هجوم واژه ها از کندی نفس های جا مانده از بازی قایم باشک من با خودم است...وقتی نمی دانی که وقت ندارم دیگر برای خودم...برای اینکه سرم را میان دست هایم بگیرم و آه بکشم...
+ نوشته شده در 88/08/13ساعت 9:2 قبل از ظهر توسط نرگس |
دل روشن...
دل روشن... پ.ن.انگار کسی پاهایم را از ته بریده باشد...
+ نوشته شده در 88/08/11ساعت 2:39 بعد از ظهر توسط نرگس |
دست های یخ کرده ام را ها می کنم...پشت هم قایمشان می کنم...دست خودم نیست...می لرزند...می لرزم...
ترس داشت...می دانستم...از همان اول هم معلوم بود که ترس دارد... از همین حالا که من با چشم های نیمه باز می نویسم مبادا چیزی پایین بغلتد...
حرف ماندن و رفتن نیست...این جای خالی از همان وقت ها هم درد داشت...باور کن حرف حالا و هنوز نیست...حتی حرف سختی اول و عاقبت خوش هم نیست...
حرف این است من چشم هایم را به خاطرت خنداندم...تمام دلواپسی هایم را گذاشتم توی کمد و درش را قفل کردم، تمام سه نقطه هایم را شستم و به جایش حرف هایی که دوست داشتی گذاشتم و فکر کردم شاید...فقط شاید می شود همیشه امیدوار بود که همه چیز به همین زودی به خیر و خوشی ختم می شود...
حرف این است که فکر کردم تمام شد دیگر...فکر کردم می شود باز هم خندید و کیک شکلاتی خورد و منتظر بود که کسی با پاستیل های رنگی غافلگیرت کند...
دلم گرفته از این که دست هیچ کس نیست...دلم تنگ مانده...
پ.ن.دیدی داشت شوخی می کرد...
+ نوشته شده در 88/08/01ساعت 12:13 بعد از ظهر توسط نرگس |
خدا٬ داری با من شوخی می کنی نه...؟!
+ نوشته شده در 88/07/26ساعت 7:44 بعد از ظهر توسط نرگس |