یادم نیست این جمله از متن خودم بود یا جایی خوانده بودم...«آن امیدی که چشم های نزدیک بین ما را می فریبد و پاهای خسته مان را از رفتن باز می دارد هرگز مباد!»
داشتم دفترهای سال کنکور را ورق می زدم٬ دفتر ساعت های متوالی کلنجار من با چشم هایم٬ با دست هایم...سال چنگ و دندان! و حالا فکر می کنم چقدر خودِ آن وقت هایم را دوست تر داشتم٬ آن وقت ها در برابر خودم تسلیم نمی شدم٬ آن وقت ها که هنوز از ۲۰ نگذشته بود دنیای روبرو دور و دراز بود٬ انگار که می شود تا همیشه رفت و ته اش نرسید...(پیر شدیم!) داشتم لابه لای نوشته ها و علامت ها و ساعت ها دنبال نرگسی می گشتم که برای رسیدن حتی خودش هم نمی توانست جلوی خودش را بگیرد...انگار که یک عمر جنگیده باشی و رسیده باشی...و بعد از آن انگار من دوباره گِل بود که از اول باید می ساختمش و حالا فکر می کنم شاید خوب نساختمش که دلم برای قبل ترم تنگ شده... دست خط آقای تمنا را دیدم!و فکر کردم چقدر آن وقت ها خوب بود که همیشه می دانستی کسانی حرفت را می دانند(حتی اگر درس فقط)و نپرسیده جوابت را می دهند و تحلیلت می کنند و دوست دارند از تو نتیجه بگیرند... و چقدر من حالا نتیحه های خودم را خط می زنم و نمی گذارم کسی خط خطی ام کند...و چقدر دلم تنگ شده برای اینکه بنشینم و درباره ی "نرگس" با کسی حرف بزنم...درباره ی خودِ خودِ خودم... و چقدر بعضی وقت ها نفسم می گیرد از اینکه این همه خودم را قایم می کنم...از اینکه این همه باید با خودم بجنگم... ای بابا...! پ.ن.امید نمی دهد که در اوج خوشی ناامیدت کند و همه ی آنچه ساخته ای را بازستاند...امید می دهد که یادگاری از لطفش در دلت نگه داری و وقتی رسیدی برگردی و ببینی که دارد به تو لبخند می زند که یعنی دیدی من از همه بیشتر دوستت دارم!دیدی من نمی گذارم آخر قصه ات غصه باشد! امید می دهد که یادت نرود همیشه هست و همیشه دستت را می گیرد و خودش می برد تا ته داستان... پ.ن.۲.بذار همه چیز خودش بره سر جاش...تو شاید جای درستشونو نمی دونی...
یادم آمد چقدر آن وقت ها سخت بود٬چقدر طولانی بود چقدر طول کشید تا تمام شد٬ یادم آمد می گفتم دیگر هیچ وقت نمی خواهم که تکرار شود...
+ نوشته شده در 88/08/20ساعت 9:52 قبل از ظهر توسط نرگس |
برگرد...
برگرد نگاه کن این قامت دشوارْ راست شده را که هنوز می لرزد...هنوز می ترسد اما چشم برنمی دارد از قدم- هایت و پشت به پشت رد پای عبورت می آید و صدایت را با خود تکرار می کند و دست روی دلش می گذارد و سرش را سایبان دست هایش می کند و زمزمه های امیدوارکننده ی ته ناپیدایش را با خود تکرار می کند... برگرد نگاهش کن... برگرد ببین چطور خسته است از پنهان کردن خستگی هایش پشت لبخندها و باز می آید...می آید که یادش نرود حق ندارد از خودش کمتر باشد...حق ندارد از خودش کوتاه بیاید... برگرد نگاهش کن...دلش برای نگاهت تنگ شده...
+ نوشته شده در 88/08/16ساعت 7:9 بعد از ظهر توسط نرگس |
دوست ندارم نفس بکشم...
وقتی فرقشان را با هم نمی دانی...وقتی نمی دانی هجوم واژه ها از کندی نفس های جا مانده از بازی قایم باشک من با خودم است...وقتی نمی دانی که وقت ندارم دیگر برای خودم...برای اینکه سرم را میان دست هایم بگیرم و آه بکشم...
+ نوشته شده در 88/08/13ساعت 9:2 قبل از ظهر توسط نرگس |
دل روشن...
دل روشن... پ.ن.انگار کسی پاهایم را از ته بریده باشد...
+ نوشته شده در 88/08/11ساعت 2:39 بعد از ظهر توسط نرگس |
دست های یخ کرده ام را ها می کنم...پشت هم قایمشان می کنم...دست خودم نیست...می لرزند...می لرزم...
ترس داشت...می دانستم...از همان اول هم معلوم بود که ترس دارد... از همین حالا که من با چشم های نیمه باز می نویسم مبادا چیزی پایین بغلتد...
حرف ماندن و رفتن نیست...این جای خالی از همان وقت ها هم درد داشت...باور کن حرف حالا و هنوز نیست...حتی حرف سختی اول و عاقبت خوش هم نیست...
حرف این است من چشم هایم را به خاطرت خنداندم...تمام دلواپسی هایم را گذاشتم توی کمد و درش را قفل کردم، تمام سه نقطه هایم را شستم و به جایش حرف هایی که دوست داشتی گذاشتم و فکر کردم شاید...فقط شاید می شود همیشه امیدوار بود که همه چیز به همین زودی به خیر و خوشی ختم می شود...
حرف این است که فکر کردم تمام شد دیگر...فکر کردم می شود باز هم خندید و کیک شکلاتی خورد و منتظر بود که کسی با پاستیل های رنگی غافلگیرت کند...
دلم گرفته از این که دست هیچ کس نیست...دلم تنگ مانده...
پ.ن.دیدی داشت شوخی می کرد...
+ نوشته شده در 88/08/01ساعت 12:13 بعد از ظهر توسط نرگس |
خدا٬ داری با من شوخی می کنی نه...؟!
+ نوشته شده در 88/07/26ساعت 7:44 بعد از ظهر توسط نرگس |
سرم را میان دست هایم را می گیرم...کتاب همینطور جلوی چشم هایم باز مانده و من حتی یک کلمه را هم نمی فهمم...نمی بینم که بفهمم...
سرم را فشار می دهم، به کاسه ی سرم آرام ضربه می زنم...چشم هایم را می بندم و بیهوده تلاش می کنم به چیزی فکر نکنم...فکر نکنم که می دانم چرا بسته ی قرص های صورتی تمام می شود و این درد دست از "سر" من بر نمی دارد...فکر نکنم به واژه هایی که مدام جلوی چشم هایم رژه می روند...و به طرز مسخره ای سعی می کنم حالا که کتاب را کنار زده ام مدام ساعت های اضافی را که به خاطر این استراحت غیرمنتظره باید بیدار بمانم ، حساب نکنم...کسی نیست بگوید تو چرا نمی فهمی حالت بد است،تو چرا نمی فهمی که اینطوری فقط کتاب ها را ورق زده ای و بی صدا خطوط بی واژه شان را پیموده ای...؟ چشم هایم تب کرده اند و فکر می کنم چقدر دلم می خواهد گریه کنم...داد بزنم... یا چیزی این دور و بر را بشکنم...من که خوب می دانم این دردها چطور خوب می شود...من که خوب می دانم فقط یک راه دارد...حیف که دست من نیست...حیف که من هرچه سرم را لای بالش قایم می کنم، هرچه چشم هایم را از نور می پوشانم، هرچه شب ها بالای سرم آب می گذارم که نیمه های شب که درد بیدار می شود چیزی برای دست آویختن باشد باز همان است که هست... سعی می کنم به چیزهای خشمگین فکر نکنم...سعی می کنم در کمال آرامش غمگین باشم و با خونسردی تمام دلگیری ام را حفظ کنم...نمی شود اما...نمی شود...نمی شود که من اینطور لای دیوارهای اتاقم تنگ می شود و مدام به پشت بام فرار می کنم شاید نفسی از سینه بالا بیاید...یا حتی بتوانم بگویم "آخ..."،نمی شود اما...نمی شود... شاید بروم برای اتاق گل سفید بخرم...یا به جای تمام دیوارها پنجره بگذارم...یا حتی چشم هایم را بردارم و به جایش شیشه بکارم...چه فرقی می کند اما...هنوز درد می کند... اینجا احتمالا آخر حرف هایم نیست...نمی بینم اما حرف ها را واژه ها را...چشم هایم تب کرده اند...مریض شده اند... ...
+ نوشته شده در 88/07/21ساعت 11:12 بعد از ظهر توسط نرگس |
-خوبی...؟
-نه...
+ نوشته شده در 88/07/17ساعت 2:12 بعد از ظهر توسط نرگس |
با این پیش فرض که احمدی نژاد با چک پول و اضافه حقوق بازنشستگان و پرداخت معوقه ها و هزار ... ِ دیگر رای مردم را خریده و بر مسند ریاست نشسته؛
اگر همه ی توان دموکراسی برای تامین حداکثری منافع جامعه و حقوق بنیادین بشر و احترام به نظر اکثریت این است که آخرش احمدی نژاد رییس جمهور باشد٬ درش را تخته کنید بگذارید با خیال راحت حتی به عنوان شهروند درجه چندم زیر سایه ی دیکتاتوری* محترم به زندگیمان برسیم! «دست آوردهای عزیز»ِ اندیشه های کذا هم ارزانی مبتکرین و مبدعین و اندیشمندانی که فکر اینجا را نکرده بودند... پ.ن.مرغ یک پا دارد! *یاء نکره
+ نوشته شده در 88/07/15ساعت 2:17 بعد از ظهر توسط نرگس |
برچسب این روزها: منی که حوصله ندارد...مدام سرش درد می کند٬ و به شدت دنبال یک قیچی می گردد تا این روزها را تکه تکه کند بریزد توی سطل زباله...
پ.ن.خوب بودم...ببین چطور همه اش را به هم ریختی...
+ نوشته شده در 88/07/12ساعت 5:47 بعد از ظهر توسط نرگس |